يادي از عيد نوروزهاي قديم

 

معين الدين محرابي

 

http://malardiha.blogfa.com

 

از يکي دو هفته مانده به نوروز، همه چيز عوض ميشد و فضاي خانهها ميرفت که حال و هواي ديگري پيدا کند. کار و کسب خياط محله رونق ميگرفت و اتوي ذغالياش جاني تازه پيدا ميکرد.

 

کفشهايي که کفاشهاي قديم درست ميکردند از چرم خالص بود و چرم آن يکراست از دباغخانههاي اطراف تهران خريداري ميشد. وقتي از جلوي يکي از اين دباغخانهها رد ميشدي، چرمهاي فراواني را ميديدي که روي زمين پهن کردهاند و خودمانيم دماغتان بوي بد نبيند وقتي از جلوي دباغخانهها رد ميشدي بوي گند و آزار دهندهاي تمام فضا را قبضه کرده بود و چرمها چه بوي بد و نچسبي داشتند. با اين اوصاف، کفشهايي که اوستا علي کفاش درست ميکرد در نوع خود بينظير بود.

 

از يک هفته مانده به نوروز، مادر به همراه بچهها و با جاروهاي بلند و چوبهايي که به سرِ آن پارچهاي بسته بودند، ميافتادند به جان تار عنکبوتهايي که در گوشههاي ديوار اتاقها و سقفها و دالان و رفها جا خوش کرده بودند. مادر همه جا را تميز ميکرد، از ديوارها گرفته تا کف اتاقها. اگر هم فرصتي بود و ضرورت ايجاب ميکرد، زيلوها، نمدها و قاليچهها را ميريخت توي حياط و ما بچهها بايد آنها را با نظارت مادر ميشستيم و چه هاي و هويي بود که از حياط خانه ما بر ميخاست.

 

آن وقتها اعتقاد بر اين بود که پيش از فرا رسيدن سال نو بايد کوزهها و بستوها و خمرههاي سفالي ترک خورده را شکست، چرا که داشتن سفالينههاي ترک خورده را بد يُمن ميدانستند و البته که اين سفالينهها فايدهاي هم نداشتند.

 

شب عيد که ميرسيد، اتاق نشيمن با چراغ گردسوزي که مادر حسابي لامپاي آنرا تميز کرده بود چه خوش ميدرخشيد. و امروز چه حسرتي بايد خورد که ديگر از ماهي پلوهاي خوشمزه آن وقتها خبري نيست. راستي که ماهي پلو، آن هم با ماهي دودي چه مطبوع و دلپذير بود. آن هم برنجي که روي اجاق با کندههاي هيزم جان گرفته و قد کشيده بود و با آبکشهاي حصيري آبکش شده بود.

 

روز عيد که ميشد، اولين عيدي را پدر ميداد و بعد کوچه به کوچه، محله به محله و خانه به خانه براي عيد ديدني ميرفتيم و عيدي ميگرفتيم و چه فرح بخش و با طراوت بود عيدي آن روزها، عيدياي که با مهرباني و لبخند و ديدهبوسي جان ميگرفت.

 

اونوقتها، راديوي خانهي همسايه، خش خش آزار دهندهاي داشت و صداي ترانهها و موسيقياي که پدر حرام ميدانست از راديوي برخي خانهها بلند بود.

 

اونوقتها هنوز تلويزيون، عقل و شعور آدميان را تسخير نکرده بود و پدر بزرگها و مادر بزرگها فرصت حرف زدن داشتند و اگر اغراق نگفته باشم، قصههايي که مادر بزرگ ميگفت از صدتا فيلم و سريال امروزي با ارزشتر بود.

 

اونوقتها وقتي مادر بزرگ به مهماني خانداداش ميرفت، همينکه جلوي تلويزيون مينشست، براي اينکه نامحرمهايي که از تلويزيون ظاهر ميشدند سر و صورتشو نبينند، روشو کيپ تا کيپ ميپوشوند.

 

اونوقتها خيابانها خلوت بود و اگر هم کسي راه مسافرت پيش ميگرفت؛ دربازگشت، غصه ترافيک و سرگرداني را نداشت.