هر کسی در فکر خویشه ای پسر
هر کسي در فکر خويشه اي پسر
هر کسي در فکـر خويشـه اي پسر
کوسـه هـم در فکـر ريشـه اي پسر
بي خيالش باش اوستــا مَم
جـــواد
قهرو ول کن آشتي کن با سيد عباد
بي خيــالِ گوشت ، مشـدي مَم
رجب
باش تا خوابش ببيني روز و شب
گوشـتِِ ا رزان را تمـامـاً لـولـو بُــرد
با تمــام بچـه
هـايـش اونـو خــورد
يادتـه گفتـي مــلاردم شهـر شـد ؟
شـد ، ولي بس غصه
در آن شهر شـد
کوچه
هاي شهـرمون آسفالت نيست
هست ، امـا نــام ا ون آسفالت نيست
قبل از اين ده بود و ده يارش بُدي
چون که نامش شهر شد ، دارش شدي
سبـزي و آن خُـرّمي در بنـد شـد
شادي اش در بهمن و اسفنـد شـد
مــرد بــازاري بـه فکـــــر بُــردنـه
بُـردن و هي خـوردن و هي خـوردنه
هر کسي در فکر خويشه جون تو
حاجي هم در فکر ريشه جون تو